DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Tuesday, December 19, 2017


یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۸۰)  


زبان نیز مانند فرهنگ، خوب و بد ندارد و هیچ زبانی را نمی توان بهتر و برتر از زبانی دیگر دانست. اما هرچه گویشوران و کاربرانِ زبانی در گسترهٔ نوآوری کوشاتر و سازنده تر باشند، زبانشان ورزیده تر خواهد شد. ورزیده ترین زبان،‌ زبانِ پرکارترین و کوشاترین مردمان است. برای نمونه، زبان انگلیسی با آغازِ انقلاب صنعتی اروپا چنان ورزیدگی و افزایش واژگانی یافت که اکنون ژرفا و گسترای آن از هر زبانِ دیگری در جهان بیشتر است. از آغاز انقلاب صنعتی تاکنون،‌ هربار که پدیدهٔ صنعتی تازه ای ساخته شد، واژگان تازه ای نیز برای قطعه ها و بخش ها و نیز برای شیوه کارکرد آن ساختند. از دوربین ساده عکاسی گرفته که از بیست قطعه ساخته می شد تا جت بوئینگ ۷۴۷ که بیش از هفت میلیون قطعه در آن بکار رفته است و هر قطعه نیز نام ویژه ای دارد. برای نمونه، همان دوربین ساده عکاسی، واژگان تازه ای چون لنز، عدسی، دیافراگم، سنسور، فیلم، فتو، فریم، فوکوس، فلاش، نگاتیف، پوزتیو و… را با خود آورد و بسی واژگان دیگر در پیوند با عکاسی، مانند عکاسباشی، دروببین چی، فتوشاپ، زاویه، سکانس، کادر، آتلیه، میکس، ضدِنور و لوکیشن. البته این چندی از واژگان تازه ای ست که صنعت عکاسی به زبان فارسی افزود. در زبان انگلیسی شمارِ این واژگان، بسی بیش از این است.

نمونه ایرانی این چگونگی را باید در پروژه هسته ای حستجو کرد. این پروژه واژگان تازه ای مانند؛ رآکتور، سانترفیوژ، هسته ای، پادمان، آب ِسرد، کیک زرد، بُرد – بُرد، راست آزمایی و برجام را به فهرست واژگانِ زبان فارسی افزود و واژه های دیگری مانند؛ اورانیوم، پلونیوم، ان پی تی، فکت - شیت و…. را نیز سر زبان ها انداخت.

بـــله، زبان پیرو کنش ها و کوشش های اجتماعی ست. چیزی مانند دماسنج که به خیزوخواب هوا پاسخ می دهد. هرچه اقتصاد جامعه ای پویاتر باشد، زبان اش پربارتر و رساتر است.



Post a Comment

Thursday, December 07, 2017


از اين ديــــدگاه:‌(۳) 


اين پرسش را از گوگل که پرسيدم، نه ملیون و دویست و ده هزار پاسخ، به زبان های انگلیسی و فارسی يافت، از جمله اين جمله از امام خمينی؛ "ما با آن چیزی که در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، ما با او مخالف هستیم."
پيداست که دامنه اين کژانديشی و شهيد نمايی، دامن امام امت را هم گرفته بوده است!
این نوشته را در لینک زیر پی بگیرید:‌
اين پرسش را از گوگل که پرسيدم، نه ملیون و دویست و ده هزار پاسخ، به زبان های انگلیسی و فارسی يافت، از جمله اين جمله از امام خمينی؛ "ما با آن چیزی که در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، ما با او مخالف هستیم."
پيداست که دامنه اين کژانديشی و شهيد نمايی، دامن امام امت را هم گرفته بوده است!


Post a Comment

Sunday, December 03, 2017


از این دیــــدگاه 


جامعه شناسان برتر دنیا یعنی چه؟
چه کسی این ارزشگذاری را کرده بود و براساس چه سنجه و یا سنجه هایی؟
ارزش واقعی انسان”، یعنی چه؟
چرا جامعه شناسان برتر جهان، علّامه محمّد تقی جعفری را به نشست خود راه داده بودند؟ مگر او جامعه شناس بود؟ آخوند را چه به شرکت در نشست جامعه شناسان؟
چرا جامعه شناسان برتر جهان، پرسشی نامربوط به رشته خود را برای نشست خود برگزیده بودند که علامه در همان آغازِ نشست، همه کاسه، کوزه شان را در هم بریزد و با یک جمله آن ها را کنفت کند؟



Post a Comment

Saturday, October 21, 2017


پـرتـــــگاهی 


در سالهای پایانیِ‌ دههٔ هفتادِ سدهٔ بیستمِ ترسایی، برخی از اندیشه ورزان و اقتصاددانانی که چندی پس از آن سال ها، "نئولیبرالیست"‌خوانده شدند، به ناگهان در دیدرسِ گردنگشانی مانندِ مارگارت تاچر؛ رئیسِ دولت انگلیس در آن زمان و نیز رونالد ریگان؛‌ رئیس جمهور امریکا آمدند و با خوشداشت آنان روبرو شدند. این چگونگی سبب شد که تئولیبرالیسم، نقشی کانونی در سیاست های اقتصادیِ و اجتماعیِ دولت های انگلیس و امریکا در دههٔ هشتادِ داشته باشد و سپس دامنهٔ آن به کشورهای دیگر نیز کشیده شود. این رویداد،‌ زمینه ساز دگرگونی های زیادی در گستره های سیاست، اقتصاد، بازرگانی، فرهنگ،‌ شیوهٔ تولید، توزیع و مصرف و قانون های کار و سرمایه گذاری شد. هستهٔ کانونیِ اندیشهٔ تئولیبرالی این است که اگر مکانیزمِ بازارِ، در کارکردِ خود آزاد باشد و دیوار و مرزی مانند؛‌ دخالتِ های دولت و حکومت ونیز، مالیات و قوانینِ کار و سندیکاهای کارگری و واردات و صادرات و بوروکراسیِ جلودارِ آن نباشد،‌ می تواند خودبخود در پرتو مکانیزمِ عرضه و تقاضا، همه ی گرفتارهای اقتصادی و اجتماعی جهان را سامان بخشد.
پیروی از این چشم اندازِ اقتصادی در سی و اندی سالِ گذشته، بازتاب های ژرفی بر همه چیزِ جهان داشته است. یکی از این بازتاب ها،‌ پیدایش طبقهٔ اجتماعیِ تازه ای در اروپاست که چون از هیچگونه امنیتِ کاری، مالی و روانی برخوردار نیست و بیرون از دایره ی شهروندی می زید. جامعه شناسان این طبقه را "پِرِکاریات" (Precariat)،‌ نام نهاده اند که با توجه به ریشه معنایی این واژه، می توان در زبانِ فارسی، واژهِ "پرتگاهی" در بربرِ آن گذاشت.۲ طبقه ای که هماره برلبه ی پرتگاه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی می زید و هیچ پشتوانه ی مالی ندارد. پیوستگانِ این طبقهٔ اجتماعی،‌ اگر کار هم داشته باشند، کارِ روزمزدِ موقت و بی قرارداد و یا با قراردادِ بی ضمانت و پشتوانهٔ کارِ روزانه است که قراردادِ "صفر ساعت" خوانده می شود. آنان همچنین نه جایی از خود برای زیستن دارند و نه تواناییِ‌ برنامه ریزی برای آینده ای امیدبخش. زندگی پرتگاهی، زندگی پیش بینی ناپذیر و بی چشم انداز است. زندگی دغدغه و هراسِ هماره از این که فردا چه خواهد شد و چه باید کرد؟ پرتگاهی، شهروندی ست که با آنکه حقوق شهروندی دارد،‌ اما چون هماره درگیرِ چرخه دشوارگذرِ زندگی خویش است، نه توانِ پی گیری حق خود را دارد و نه پشتیبانی برای دنبال کارِ او.
جامعه شناسان این طبقه تازه ی اجتماعی را "طبقه ی خطرناک" می دانند و برآن اند که چون پیوستگانِ ناخواسته به این طبقه، چیزی برای از دست دادن ندارند، به آسانی می توانند دستِ آویزِ گرایش های افراطیِ‌ شوند.۳ آنان پیروزی دونالد ترامپ و رویش ناگهانی گروه ها و گروهک های گوناگون افراطی در اروپا را بازتابی از این چگونگی می دانند و رویدادهای بزرگی مانندِ برکزیت در انگلیس و پیروزی حزب های دست راستی در اطریش و جمهوری چِک را نمونه ی بازتاب های آن. خیزشِ گروه هایی مانند، پگاه زرین در یونان؛‌ جبهه ی ناسیونالسیتی ملی در فرانسه و انگلیس، حزب آزادی در هلند و نیز پیروزی های حزب های چپ گرا در یونان،‌ پرتغال وانگلیس را نیز نمادهایی از پیدایش و رویش این طبقه.
اگرچه روندها و رویدادهایی که میلیون ها نفر را در بسیاری از سرزمین ها، از گستره کار و کوشش و کُنش های اجتماعی به پیرامون رانده است، بازتاب های بسیار ژرف و پیش بینی ناپذیر خواهد داشت، اما شاید هنوز زمانِ پرداختن به این پرسشِ تاریخی که؛‌ "چه خواهد شد؟" فرا نرسیده است. آنچه پیداست این است که اگر آنگونه که جامعه شناسان گفته اند و نوشته اند،‌ طبقهٔ تازه ای در اروپا پدیده آمده باشد، این طبقه تا زمانی که به آگاهی سیاسی نرسد و طبقه ای برای خود نشود، می تواند دست آویزِ راهزنان عوامفریبِ سیاسی و فرهنگی گردد.
……………
واژه ی انگلیسیِ "Precariat" از ترکیبِ دو واژه ی "Precarious" (فروریز و خطرناک) و "Proletariat" (پرولتر) ساخته شده است. به گمانم در زبانِ فارسی، "پرتگاهی"، برابرنهادِ گویایی برای این واژه، بمعنای کسی که برلبه ی پرتگاه زندگی اجتماعی و اقتصادی می زید، می تواند باشد. 
https://en.wikipedia.org/wiki/Precariat
۲. نگاه کنید به لینکِ زیر:
https://culanth.org/curated_collections/21-precarity
۳. نگاه کنید به لینک زیر:‌
https://workingclassstudies.wordpress.com/2014/10/27/the-precariat-the-new-dangerous-clas


Post a Comment

Tuesday, September 26, 2017


ایران، وانهادِ امپراتوری ای شکست خورده. 


ایرانِ کنونی وانهادِ امپراتوری شکست خورده ای ست که مانندِ همه ی کشورهایی که از امپراتوری های بزرگ بجا مانده است، با بحران های بی درمان - نمای اجتماعی و فرهنگی روبروست. نمونه ی این کشورها؛ ایران، ترکیه و روسیه است. * نخستین واکنش انسان به هر شکستِ تاریخی، ناباوری و انکار آن است. این چگونگی در پیوند با رویدادهای اجتماعی،‌ دنبـاله ای ده ها ساله دارد. از آن پس، انسان اندک، اندک، ناگزیر از پذیرش نگونبختی خویش و هم میهنان اش می شود و ناباوری و انکار،‌ با خشم و تلخ- جانی جایگزین می شود. شکست در برابر دشمنی که با شبیخونی ناگهانی بسوی آب و خاک و خانه و کاشانه ی انسان تاخته است و جان و جهان او را دگرگون و تیره و تار کرده است،‌ حقیقتی ناگواربرای همه ی جانوران،‌ بویژه پستانداران که به گستره ی زیستِ خود دل می بندند و به گوهر خاک و خون پرست اند،‌ می باشد. این چگونگی برای ساکنان امپراتوری های بزرگ،‌ بسیار دشواتر و سهمگین تر از دیگران است و بازتاب های آن، روانشناسی ویژه ای را میدان می دهد که بررسی همه ی رویه ها و سویه های آن، تن به تورِ رازگشای پژوهش های روانشناسیک نمی دهد.

راهِ پرداختن به روانشناسی شکست،‌ از حوزه های درهم و همپوشِ دیگری مانند؛ کردارشناسی جانوران، شناسایی ریشه های خشم و خشونت،‌ بررسی روانشناسیِ غارت و مکانیزم پایدارنده ی آن، پیوندِ پنداره ها و انگاره های انسان با زمان و مکان،‌ شیوه ی کاربردِ سازه های سازندگی و خاستگاه های تاریخی،‌ زیستبومی فرهنگ، اخلاق، و سیاست در جامعه می گذرد. اگر چنین باشد، باید گفت که پرداختن به این مهم،‌ کاری کارستانی ست که تنها با همکاری و همراهی همه ی نهادهای پژوهشی جهان شدنی ست. من در این یادداشت، تنها به دونکته از آنچه ویژگی جامعه های شکست خورده است، اشاره می کنم و اندیشیدن در باره ی این موضوعِ گسترده دامن را بشما می سپارم.

نخست این که فرهنگ های مردم کشورهایی که وانهادِ امپراتورهای بزرگ گذشته هستند،‌ با بنیادهای ارزشیِ نگرشِ مدرن، کنار نمی آیند. نگاه کنید به ایران،‌ مصر، روسیه و ترکیه. نگرشِ نوستالژیک به گذشته، در فرهنگ این کشورها سبب می شود که بسیاری از شهروندان آن ها، همیشه نیم نگاهی به گذشته داشته باشند و"رستگاری" را در بازگشتِ به آن دوران جستجو کنند. این چگونگی برای بخش بزرگی از مردم، پیشروی بسوی زندگی بهتر را، در پس روی بسوی گذشته، تعریف می کند.

گرفتاری دیگرِ این نگرش آن است که دارنده ی آن، ریشه ی هر آنچه را که نمادها و نشانه های پیشرفت می داند، در روزگارِ باستانیِ تاریخ و فرهنگِ خود پی می جوید و بناگریز هرگز با گفتمان های مدرن، آنسان که باید، آشنا نمی شود. نمونه ی این چگونگی، پی جویی ریشه های حقوق بشر و نیز آئین کشورداری مدرن برای بسیاری از ایرانیان، در دوران هخامنشیان است. این چگونگی به گیرِ دیگری راه می برد که من آن را "بحران گفتمانی" می خوانم و آن این است که هنگامی که گفتمان های مدرن، به زبان مردم آن کشورها برگردانده می شود، در واژه هایی که پیش تر در آن زبان ها معنای دیگری داشته اند، جا خوش می کنند و سبب بدفهمی می شوند. نمونه ی این واژه ها؛ ملت، دولت، حکومت، آزادی، دادگری، برابری، شورا،‌ تکامل و... در زبان فارسی ست.

دیگر آن که، همه ی این کشورها آماده ی از هم پاشیدن هستند و اگر حکومت های دیکتاتوری نمی داشتند،‌ گستره ی هریک، براثرِ خیزش های قومی، به کوچکترین بخش تجزیه ناپذیرِ خود فروکاسته می شد و ای بسا که کانونی از آتش افروزی و ستیز و کشمکش و تروریسم در جهان می شد. البته دیکتاتوری درمان این گرفتاری نیست، بلکه زمینه سازِ آن است. دیکتاتورها در همزیستی مردمان، خطرِ همدستی و یگانگی و خیزش می بینند. از اینرو از پیدایشِ پذیره های همگانی و رویش ارزش های اجتماعی جلوگیری می کنند و ارزش ها وپذیره های خود را با برچسبِ "ملی"، همگانی می خوانند. برای نمونه،‌ هنگامی که آخوند می گوید که؛"ملتِ مسلمان ایران،‌ دردِ اسلام دارد."،‌ مرادش این است که ما نیک آگاه ایم که در این کشور،‌ کسی دردِ اسلام ندارد، اما ما نمی گذاریم که کسی جز خودمان، "درد" را در این کشور تعریف کند. ما خودمان هم درد را تعریف می کنیم و هم درمان را. این گونه است که هرچه دیکتاتوری در کشوری مانندِ ایران پایدارتر باشد،‌ گسل های طبقاتی، قومی،‌ جنسی،‌ فرهنگی و زیستبومی بزرگتر می شود و گیرها پُرگیره تر. از اینرو، بحران های این کشورها، چون آتشِ زیرِ خاکستر، هر روز گدازانتر و رخنه یابتر می شود. حکومت های دیکتاتوری نیز بناگزیر،‌ برای مبارزه با خواسته های مردم، به برچسب های؛ "تجزیه طلبی" در پیوند با اقوام دیگر، و "فسادِ اخلاقی" درباره ی دگر جنسان و "سّنت ستیزی" در موردِ حقوق زنان و دگراندیشان، ‌پناه می برند و گسل های اجتماعی و فرهنگی و دینی و قومی را بزرگتر می کنند

………………
*.
در اینجا سخن از امپراتوری های شکست خورده است و بازتاب آن شکست در روندهای و رویدادهای تاریخی کشورهایی که وانهادِ آن امپراتوری ها ست. از سده ی شانزدهم میلادی به این سو، امپراتوری های استعماری و امپریالیستی مانند اسپانیا، پرتغال و سپس انگلیس و فرانسه و هلند در اروپا پدید آمدند که شکستِ هریک از آن ها، ‌تنها از دست دادن مستعمره های آن ها بود و کسی به آن کشورها نتاخت. با آن همه،‌ همین کشورها نیز، درگیرِ بسیاری از بازتاب های امپراتوری های شکست خورده هستند برای نمونه،‌ انگلیسِ کنونی که روزی کانونی یکی از بزرگترین امپراتوری های امپریالیستی جهان بود،‌ اکنون کشوری ست که همه ی ویژگی های یک امپراتوری شکست خورده را دارد. از استقلال خواهیِ پاره های آن، مانندِ ایرلند شمالی، اسکاتلند و ولز گرفته، تا اقتصاد ورشکسته ی استعماری و ارتش امپریالیستی بزرگ و پرخرج و نهادهای ناکاره و گرفتاری های بزرگ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی. بحرانی که اکنون روندِ برونرفتن از دایره ی اروپا (بزگزیت) در این کشور پدید آورده است، را می توان از این چشم انداز نیز بررسید.

دنباله در اینـجـا:‌

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=82334


Post a Comment

Friday, June 09, 2017


تروریسم بازتاب انقلاب است. 


تروریسم، بمعنای ترس و هراس و دهشت‌ آوری، برآیندِ ناخوشایندی از چشم‌انداز مدرن است. در جهانِ پیش مدرن،‌ خشونت به شکلی نهادینه، در انحصارِ حکومت بود و حاکم، که در بسی بیش از بسیاری از سرزمین ها،‌ نماینده و یا سایهِ خدا برروی زمین پنداشته می ‌شد،‌ خود را فرماندهِ هنجارهای اخلاقی و آموزگارِ رفتارها و کردارهای راستین می دانست و مردم را به نمایندگی از پروردگار، پاداش و پادافره می داد. چنان بود که در جهانِ پیش مدرن، هرگز خواستِ مردم زمینه سازِ تغییر نبود و همهِ دگرگونی ‌های اجتماعی، ناشی از رویدادهای طبیعی و تاریخی مانندِ جنگ، خشکسالی،‌ بیماری ‌های واگیردار مانند، وبا و طاعون بود. البته این سخن بمعنای آن نیست که خشونت نبود، بلکه پندارهِ کاربردِ آن برای پیشبردِ هدف ‌های مردمی،‌ پدید نیامده بود و تنها یاغیانی که خود سودای پیامبری و یا شهریاری داشتند،‌ گروهی را به بهانهِ پاسداری از ناموس قومی، آب و خاک،‌ دین خدا و یا غنیمت جنگی، باخود همراه می کردند.
در روزگارِ مدرن، انحصارِ خشونتِ حکومتی برای نخستین بار درخشونتِ حکومتی شکسته شد. یکی از گزاره های بنیادین آن انقلاب، کاربردِ خشونت برای نابود کردن نظامی بود که همهِ نهادهای آن، سرمایه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و عاطفی مردم را در خدمت گروه اندکی که زندگی انگلی داشتند،‌ بکار می گرفت. پذیرش همگانیِ این گزاره، پنداره ‌ای را پدید آورد که از آن پس، به انقلاب ‌های چندی در جهان کشیده شد. لنین در این باره نوشته است که انقلاب فرانسه راه و رسمی را در جهان درانداخت که دیگر هیچ زراندوزی هرگز خوابِ راحت در جهان نخواهد داشت.
پذیرشِ همگانیِ کاربردِ خشونت در راستای هدف‌ هایی که در دورانِ مدرن، "حقوقِ بشر" نام گرفته اند، در رویارویی با استعمار، استثمار و پیدایش آرایش زیستبومی تازه ای بنام "دولت – ملت"، آگاهی‌ های دینی،‌ قومی، فرهنگی و زبانی را سبب شده است که پایاندادِ همه آن ها، تروریسم در شکل های گوناگون آن است. پُرنماترین گونه ی آن امروز "تروریسم اسلامی" خوانده می شود که خود پدیده ای تاریخی و درخورِ درنگ و بررسی،‌ بدور از داوری های شتابزده و نارواست.
"تروریسم اسلامی" گفتمانی باردار و واکُنش‌ انگیز است. این چگونگی برای ما ایرانیان که گرفتارِ هردو، یعنی هم تروریسم و هم اسلام هستیم، واکنش‌ های عاطفی چندی را برمی انگیزد که ما را در ناتوان از شناسایی روشمندِ آن می کند.
..........................
https://en.wikipedia.org/wiki/Monopoly_on_violence


Post a Comment

Wednesday, May 24, 2017


یـادداشـت‏ های شـــــبانه 


شاید برای آن که آن هر سه را خالیباف، یاوه سرا، هرزه درا و ناساز و ناسازگار می دانم. همه ی این برچسب‌ها برازنده ی این سه نفر هست و نیست. ‌هست، چون همه ی این ویژگی را دارند. نیست، چون این ویژگی ها، برآیندهای بیماری ذهنی شناخته شده ای ست که روانشناسان در زبان انگلیسی به آن آسیبِ دانینگ- کراگر(The Dunning-Kruger Effect) می گویند که بهترین برابرنهادِ آن بزبان فارسی، "کورِ باطن" است.۱   کورِباطن به کسی می توان گفت که از دانش و توانش خود و بازتاب رفتارها و کردارهای خود بردیگران بی خبر است. کسی که چشمِ دل ندارد و نمی تواند خودش را ببیند. این ناتوانی سبب می شود که وی همیشه در بررسی و سنجش توانایی های خود اشتباه کند. کوران باطن بردو دسته‌اند؛ یکی آن ها که همه چیزِ خود را دستِ کم می گیرند و دیگر آنانی که خود را بسی داناتر و تواناتر از آن که هستند می پندارند. دیوید دانینگ و جاستین کراگر؛‌روانشناسانی که این آسیب شخصیتی را بررسیده اند و آن را به گستره روانشناسی شخصیت کشانده اند، برآن اند که گونه ی شخصیتی که آنان آسیب شناسی کرده اند و من در این یادداشت آن را کورِ باطن می خوانم، سه ویژگی اساسی دارد . ۱. ذهنیتِ جهنده. ۲. شخصیتی بی هسته و مهرخواه. ۳. ناآگاه و ناتوان از درک حضور دیگران در جهان



Post a Comment
Free counter and web stats